تبليغاتX
کابوس مرگ
زنده به گوری که منم ! من ...
 

عیده و امسال عیدی ندارم

گذاشتی رفتی من بی قرارم

عیده و امسال تنهای تنهام

به جای عیدی من تو رو میخوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه

گریه ام می گیره با هر بهونه

رفتی و موندم با این همه درد

هرگز نمیشه فراموشت کرد

 

روحت شاد .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط سلطان غم | 
 

بر سنگ گوري

گمنام

پرنده اي غريبه

آواز غمگيني

سر مي دهد

بعد از من كدام پرنده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:4  توسط سلطان غم | 
 

پشت درها

هزاران نفر ایستاده و می خندند

و لبخند تو

هزاران بار در ذهن من تکرار می شود.

عطرت با آن آهنگ همیشگی

هر بار در ذهن من می پیچد.

بدون صدای نفسهایت

تمام آهنگها یک نت کم دارند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:22  توسط سلطان غم | 
 

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:6  توسط سلطان غم | 
 

من شاعر مرگم


و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد



تا همه بدانند که


تقصير روزگار نيست


اگر من و تو بي توبه مي ميريم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:7  توسط سلطان غم | 
  

 برف می بارد

برف می بارد  

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:16  توسط سلطان غم | 
 

حنجره ام سیاه پوشیده است

و لحن تلخ عزا

سپیده های کلام را

در شبانه ای مایوس

به خاک می ریزد ...

با رفتنت

ای قامت رسای عاطفه ها

دیگر اعتماد بودن و ماندن را

هیچ اعتبار نیست

چندان که حتی

دوام دم زدن خویش را مشکوکم

« تنها صداست که می ماند »

گفتی

ای صدای سبز رهایی

آیا تو مانده ای ؟

دردا !

تنها نماندن است که می ماند

و در نهایت روز

تنها شب است که می خواند ...



+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:51  توسط سلطان غم | 
 

چقدر تابوتت سنگین است

شانه هایم درد گرفت

مگر چند بار مرده ای که

سنگینی ات اینطور له ام کرده



دیگر دوست ندارم

ساقدوش هیچ تابوتی باشم

آقای جنازه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:14  توسط سلطان غم | 
 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند !

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:51  توسط سلطان غم | 
 

بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

 بعد مرگم حک کنید بر روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

آنکه اکنون خوابه در این گور سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:22  توسط سلطان غم | 
 

از تیک و تاک ساعت می فهمم

زمان می گذرد

عقربک ها با من خوب نیستند

هر تیک با تاک درگیر است

تنها هدف به انتها رسیدن است

ما بهانه ایم

ما برای تمام این دنیا بهانه بوده ایم و بس

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 2:38  توسط سلطان غم | 
 

یک درخت پیرم و سهم تبرها می‌شوم


مرده‌ام، دارم خوراک جانورها می‌شوم


بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند


باعث لبخند تلخ رهگذرها می‌شوم


با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها


هم‌نشین و هم‌کلام کور و کرها می‌شوم


هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این


این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم


عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای


می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:38  توسط سلطان غم | 
 

مردانه مرده ام.....


تنها آنها که مرده اند


ز مرگ نمی ترسند


چو من که بارها


مردانه مرده ام


تابوت خویش را همه عمر


بر دوش برده ام


بازی کنیم


از باختن نهراسیم


پیروزی است باخت


دیگر هر تک گلوله ای


قرص مسکنی است


بازی کنیم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:29  توسط سلطان غم | 
 

جا مانده است


 چيزي جايي


كه هيچ گاه ديگر


هيچ چيز


جايش را پر نخواهد كرد


نه موهاي سياه و


نه دندانهاي سفيد


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:4  توسط سلطان غم | 
 

بعضی ها انواع گياهان را خوب می شناسند

بعضی ها انواع ماهی ها را

من انواع جدايی ها را

بعضی ها نام ستارگان را

از حفظ می دانند

من نام حسرت ها را

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:49  توسط سلطان غم | 
 

مرا از چه می ترسانی!


که سال هاست تنهايم


و به تنهايی،مانوس ،تا ابد


می خواهی بروی؟


ـ ملالی نيست


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:43  توسط سلطان غم | 
 

بشکست دلم ز بیقراری

کوتاه کن این فسانه ، باری

بگذار که چشم ها ببندد

کمتر به من این جهان بخندد
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:26  توسط سلطان غم | 
 

حرفهای ما هنوز ناتمام


تا نگاه میکنی وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی


پیش از آنکه باخبر شوی


لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود


آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی


ناگهان چقدر زود دیر میشود

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:16  توسط سلطان غم | 
 

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سیاه درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم . توانش را نیز

برایم غم است و اندوه...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:31  توسط سلطان غم | 
 

می‌جویم بی آنکه بیابم، به تنهایی می‌نویسم


کسی اینجا نیست، روز فرو می‌افتد، سال فرو می‌افتد،


من با لحظه سقوط می‌کنم، به اعماق می‌افتم،


کوره راه ناپیدایی روی آینه‌ها


که تصویر شکسته‌ی مرا تکرار می‌کند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:17  توسط سلطان غم |