تبليغاتX
کابوس مرگ
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه زنده کش و مرده پرست !
 

و به همین سادگی زمستان آغاز می شود .....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:58  توسط سلطان غم   | 

 

حالا که رفته ای

نامت را بر سنگی می نویسند

و به همین سادگی

زمستان آغاز می شود .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:16  توسط سلطان غم   | 

 

بسکه همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود.

می دهم خود را نوید سال بهتر، سالهاست،
گر چه هر سالم بتر از پار می آید فرود.

در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل، بار می آید فرود.

رنگ راحت کو به عمر، - این تیر پرتاب اجل-؟
می گریزد سایه، چون دیوار می آید فرود.

شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید، پردۀ خمّار می آید فرود.

بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:43  توسط سلطان غم   | 

 

چون حاصل آدمي در اين شورستان       

جز خوردن غصه نيست تا كندن جان

خرم دل آنكه زين جهان زود برفت               

و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 21:0  توسط سلطان غم   | 

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 

این بود زندگی  !

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:54  توسط سلطان غم   | 

 

قلبم پاشید و خوشه ی گندم شد

یک مورچه در کاسه چشمم گم شد

یک موش که فاتحانه جولان می داد

در خوردن استخوان من پنجم شد !!!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 0:33  توسط سلطان غم   | 

 

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد

سوگ حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

هست ناگه نیست گردد در نظر

باورم شد این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:30  توسط سلطان غم   | 

 

غافلیم ای دوستان از دام مرگ

این نفس ها خود بود پیغام مرگ

مست خویشیم و شراب عمر ما

قطره قطره می چکد در جام مرگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط سلطان غم   | 

 

آرام کمی مردم ....

اینجا پدرم خفته !!!!

 

 

یکسال از رفتنت می گذره

 ۵ مرداد ۷۶ ساعت ۸ صبح .....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:39  توسط سلطان غم   | 

 

من از آنچه بودم ، جدا شدم .
نام من چيز ديگري است .
قطعه چند و بلوك چند ، نام من است .
تنها خود مي توانم مراقب خود باشم .
گودالم را دوست خواهم داشت .
و با موريانه هايم ، چند ساعتي را بازي خواهم كرد .
و اگر صدايي لرزان بر قبر من حمدي خواند ،
به او خواهم خنديد . تا حدّ مرگ

 

چگونه شکیبایی کنم

بی شکیبایی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:51  توسط سلطان غم   | 

 

از تو اثری نیست

این نامه را برای خودم می نویسم !

چرا که خوب می دانم به زودی برگشت خواهد خورد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:18  توسط سلطان غم   | 

 

رفتی و زنده نگه داشته ام یاد تو را

از خدا می طلبم زندگی شاد تو را

دوش من بودم و عکس تو و یاران قدیم

با غمت جشن گرفتم شب میلاد تو را

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:34  توسط سلطان غم   | 

 

رسیده که باشی

طعم ات اشتهای خاک را باز می کند

نارس هم - فرقی نمی کند

تنها بی اشتها جویده می شوی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:3  توسط سلطان غم   | 

 

مرگ

 اي افسانه شيرين باور كردني

 ديريست باورت كردم كه مي آیي ......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:37  توسط سلطان غم   | 

 

عیده و امسال عیدی ندارم

گذاشتی رفتی من بی قرارم

عیده و امسال تنهای تنهام

به جای عیدی من تو رو میخوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه

گریه ام می گیره با هر بهونه

رفتی و موندم با این همه درد

هرگز نمیشه فراموشت کرد

 

روحت شاد .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط سلطان غم   | 

 

بر سنگ گوري

گمنام

پرنده اي غريبه

آواز غمگيني

سر مي دهد

بعد از من كدام پرنده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:4  توسط سلطان غم   | 

 

پشت درها

هزاران نفر ایستاده و می خندند

و لبخند تو

هزاران بار در ذهن من تکرار می شود.

عطرت با آن آهنگ همیشگی

هر بار در ذهن من می پیچد.

بدون صدای نفسهایت

تمام آهنگها یک نت کم دارند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:22  توسط سلطان غم   | 

 

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:6  توسط سلطان غم   | 

 

من شاعر مرگم


و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد



تا همه بدانند که


تقصير روزگار نيست


اگر من و تو بي توبه مي ميريم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:7  توسط سلطان غم   | 

برف می بارد

برف می بارد  

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:16  توسط سلطان غم   | 

 

حنجره ام سیاه پوشیده است

و لحن تلخ عزا

سپیده های کلام را

در شبانه ای مایوس

به خاک می ریزد ...

با رفتنت

ای قامت رسای عاطفه ها

دیگر اعتماد بودن و ماندن را

هیچ اعتبار نیست

چندان که حتی

دوام دم زدن خویش را مشکوکم

« تنها صداست که می ماند »

گفتی

ای صدای سبز رهایی

آیا تو مانده ای ؟

دردا !

تنها نماندن است که می ماند

و در نهایت روز

تنها شب است که می خواند ...



+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:51  توسط سلطان غم   | 

 

چقدر تابوتت سنگین است

شانه هایم درد گرفت

مگر چند بار مرده ای که

سنگینی ات اینطور له ام کرده



دیگر دوست ندارم

ساقدوش هیچ تابوتی باشم

آقای جنازه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:14  توسط سلطان غم   | 

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:51  توسط سلطان غم   | 

 

بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

 بعد مرگم حک کنید بر روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

آنکه اکنون خوابه در این گور سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:22  توسط سلطان غم   | 

 

از تیک و تاک ساعت می فهمم

زمان می گذرد

عقربک ها با من خوب نیستند

هر تیک با تاک درگیر است

تنها هدف به انتها رسیدن است

ما بهانه ایم

ما برای تمام این دنیا بهانه بوده ایم و بس

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 2:38  توسط سلطان غم   | 

 

یک درخت پیرم و سهم تبرها می‌شوم


مرده‌ام، دارم خوراک جانورها می‌شوم


بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند


باعث لبخند تلخ رهگذرها می‌شوم


با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها


هم‌نشین و هم‌کلام کور و کرها می‌شوم


هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این


این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم


عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای


می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:38  توسط سلطان غم   | 

 

مردانه مرده ام.....


تنها آنها که مرده اند


ز مرگ نمی ترسند


چو من که بارها


مردانه مرده ام


تابوت خویش را همه عمر


بر دوش برده ام


بازی کنیم


از باختن نهراسیم


پیروزی است باخت


دیگر هر تک گلوله ای


قرص مسکنی است


بازی کنیم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:29  توسط سلطان غم   | 

 

جا مانده است


 چيزي جايي


كه هيچ گاه ديگر


هيچ چيز


جايش را پر نخواهد كرد


نه موهاي سياه و


نه دندانهاي سفيد


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:4  توسط سلطان غم   | 

 

بعضی ها انواع گياهان را خوب می شناسند

بعضی ها انواع ماهی ها را

من انواع جدايی ها را

بعضی ها نام ستارگان را

از حفظ می دانند

من نام حسرت ها را

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:49  توسط سلطان غم   | 

 

مرا از چه می ترسانی!


که سال هاست تنهايم


و به تنهايی،مانوس ،تا ابد


می خواهی بروی؟


ـ ملالی نيست


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:43  توسط سلطان غم   |