کابوس مرگ
فاجعه در دو كلمه اتفاق افتاد پاشا مرد و مرگ اين بارم لبخند بر لب مرا غافلگير كرد نه ، به من نگو كه اگر نحسي اين روز شوم او را نمي گرفت جايي ديگر ، جوري ديگر ... باز هم هيبت عظيم اش طعمه كرم ها مي شد نه به من نگو شعله بهانه بود وقتي كه قرار باشد اتفاق مي افتد به من نگو من به اين قرار و مدار ها اعتقادي ندارم كسي هست كه مي تواند جلو حادثه بايستد و دست مرگ را برايمان رو كند اما كجا بود او وقتي كه شعله خنده هاي مرگ بدنت را چون كاغذي سوزاند و مچاله كرد و خاكستري باقي ماند از تو لباس مرگ به تن روی خاک میمانم این کیست که با این همه غم می خندد ؟ زخمی شده ... باز دم به دم می خندد در مرگ چه رازی است که این کهنه درخت با هر تبری که می زنم می خندد ؟!
مانند علف هاي لب مردابيم
خوابيم و هميشه تا كمر در آبيم
مرگ آمده است زندگي را بخورد
ما هم كه همه كرمِ سرِ قلابيم مرگ از پنجره بسته به من می نگرد زندگی از دم در قصد رفتن دارد روحم از سقف گذر خواهد کرد در شبی تیره و سرد تخت، حس خواهد کرد که سبک تر شده است در تنم خرچنگی است که مرا می کاود خوب می دانم من که تهی خواهم شد و فرو خواهم ریخت توده زشت و کریهی شده ام بچه هایم از من می ترسند آشنایانم نیز در این زمانه بی های هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست ....... هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار همه دنیا من و همیشه تنها بذاره نمیشه غصه ما رو یک لحظه تنها بذاره نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره نشانت می دهد هر دم به انگشت عصا پیری که مرگ این جاست یا این جاست یا این جاست ... همیشه برف را که سفید است یاس را و فرشتگان را دوست داشته ام لابد لباسی که او سرانجام برایم می آورد به رنگ همین هاست ! دیگر دلم برای کسی تنگ نمی شود حتا برای تو ! مُرده ها ؛ روی خط دلتنگی راه نمی روند و به همین سادگی زمستان آغاز می شود ..... حالا که رفته ای نامت را بر سنگی می نویسند و به همین سادگی زمستان آغاز می شود . بسکه همپایش غم و ادبار می آید فرود می دهم خود را نوید سال بهتر، سالهاست، در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است رنگ راحت کو به عمر، - این تیر پرتاب اجل-؟ شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب چون حاصل آدمي در اين شورستان جز خوردن غصه نيست تا كندن جان خرم دل آنكه زين جهان زود برفت و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی ! قلبم پاشید و خوشه ی گندم شد یک مورچه در کاسه چشمم گم شد
یک موش که فاتحانه جولان می داد در خوردن استخوان من پنجم شد !!! سایه ای بود و پناهی بود و نیست شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست سخت دلتنگم کسی چون من مباد سوگ حتی قسمت دشمن مباد گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر هست ناگه نیست گردد در نظر باورم شد این من ناباورم روی دوش خویش او را می برم غافلیم ای دوستان از دام مرگ این نفس ها خود بود پیغام مرگ مست خویشیم و شراب عمر ما قطره قطره می چکد در جام مرگ آرام کمی مردم .... اینجا پدرم خفته !!!! یکسال از رفتنت می گذره ۵ مرداد ۸۶ ساعت ۸ صبح ..... من از آنچه بودم ، جدا شدم . چگونه شکیبایی کنم بی شکیبایی ! از تو اثری نیست این نامه را برای خودم می نویسم ! چرا که خوب می دانم به زودی برگشت خواهد خورد !!! رفتی و زنده نگه داشته ام یاد تو را از خدا می طلبم زندگی شاد تو را دوش من بودم و عکس تو و یاران قدیم با غمت جشن گرفتم شب میلاد تو را رسیده که باشی طعم ات اشتهای خاک را باز می کند نارس هم - فرقی نمی کند تنها بی اشتها جویده می شوی مرگ اي افسانه شيرين باور كردني ديريست باورت كردم كه مي آیي ...... عیده و امسال عیدی ندارم گذاشتی رفتی من بی قرارم عیده و امسال تنهای تنهام به جای عیدی من تو رو میخوام از وقتی رفتی غمگینه خونه گریه ام می گیره با هر بهونه رفتی و موندم با این همه درد هرگز نمیشه فراموشت کرد روحت شاد .
دچار درد غریبی بدون درمانم
دوباره روح من آبستن غمی تلخ است
اسیر زایش شعری به رنگ بارانم
به روزهای خوشم تسلیت بگو امشب
که در میان جسدهای زنده مهمانم
و ناامید و غریب و سیاه پوشیده
برای قلب عزیزم نماز میخوانم
برای سنگ مزارم ترانه ای بسرا
اگر که ماند مزاری به شهر ویرانم ...
برای دستهایی که مرا جستند
و برای چشمانی که مرا قطره قطره...
برای لبهایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!! 
آرام و بی صدا
دست بر چشمانت می گذارد
و مثل همیشه
پیش از آنکه نامش را حدس بزنی
بازی تمام می شود 
بر سر من عید چون آوار می آید فرود.
گر چه هر سالم بتر از پار می آید فرود.
می رسد وقتی به منزل، بار می آید فرود.
می گریزد سایه، چون دیوار می آید فرود.
شب چو آید، پردۀ خمّار می آید فرود.
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود.

نام من چيز ديگري است .
قطعه چند و بلوك چند ، نام من است .
تنها خود مي توانم مراقب خود باشم .
گودالم را دوست خواهم داشت .
و با موريانه هايم ، چند ساعتي را بازي خواهم كرد .
و اگر صدايي لرزان بر قبر من حمدي خواند ،
به او خواهم خنديد . تا حدّ مرگ


