|
زنده به گوری که منم ! من ...
|
خاك ات مي كنم
همين امشب
زير آسمان نمناك گذشته
تنت زير خاك مي خشكد
مثل پلك هاي من
تو مي گندي
و كرمها ته مانده ذهن مرا خواهند جويد
سنگ قبري سفيد
خالي از سختي
و چوب خطي صليب مانند
تا روز هاي نداشته را بر آن بياويزم
خاك ات مي كنم
همين امشب
دور از چشمان تو
به مرده ات دل مي بندم
لبخند تلخم بدرقه تاريكي تو باد
ظرفها تقسیم می شوند
پرنده ای میان سفره ناپدید می شود.
با هر سفره ی گشوده
باور می کنم
مرگ را
زندگي رسم خوشايندي نيست
زندگي اجباراست لاجرم بايد زيست
به تو نامه مینویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شدو به قصه پیوست
چون حبابي كه درنگي بر انفجارش نيست
ترك خواهم خورد
و پس از آن طوفاني
كه هيچگاه انتظارش را نبوده است
آری ، مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛
انتظاری
که بی رحمانه به طول می انجامد
روز از نگاهم می گذرد
و باد
بوی تو را
از نم نم کوچه ها برده است
آرامم چون نسیم
اما سرشار از طوفانم ، طوفانی که زود است گردبادی آن را در بر گیرد...
خاکسترم ، سرد
اما آتشی در من نهفته است که نزدیک است مرا در برکشد ...
رودم ، آرام و روان
گردابی در این نزدیکی انتظار مرا می کشد ...
آه....
غریبم بین جمعیتی آشنا و ره گم کرداه ایی را مانم در راهی روشن ..!
زندگی لکه ی ننگیست
که امیخته با جان من است
زندگی لحظه ی زردیست
که از ان من است
من نمی دانم
که ته این همه زشتی
که پس این همه زجر
که پی هین همه درد
چه به من میماسد؟
دلم تنگه نخون آواز رفتن .......
مسافرم روزی خواهم کوچید
از دیار شما
از اینجا جز یادی و خیالی
چیزی نخواهم برد
از دیار شما به یادگار تنها
زخمی تا ابد بر قلبم خواهد ماند
از دیار شما
تنها قطره اشکی که تسلای قلبم خواهد بود
با خود میبرم
مسافرم بر من دل مبند
خواهم کوچید
خواهم رفت
هم از شهرت
هم از یادت
بر من دل مبند
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر میگریند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده با جا می ماند .
دنيا همينه
پرنده...
شليک...
سقوط...
آزادی...!
زمين
ساعت بزرگيست
و ما عقربه هايش
همچنان
تا رسيدن مرگ
ميچرخيم
در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
و روی رود روان رفت برگ
مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها
ما
نامه هاي خدا هستيم
در گورها
پست ميشويم
زمين نامه رسانست
حتما روزي به خدا ميرسيم
زیر سنگ آرمیده است
به خلوتش می روم
زمانی دیگر
شاید کسی هم به خلوت من بیاید
هفت روز بی تو گذشت و هنوز عمق فاجعه رو احساس نکردم !
سومین روز بی تو بودن هم گذشت جات خیلی خالیه خیلی
بغض داره خفه ام می کنه واقعا تو می دونستی من چقدر دوستت دارم ؟
میدونستی ؟ نگرانم که جات راحت نباشه کاش می اومدی تو خوابم
اما این همه دوست و آشنا هست چرا تو خواب من بیای مگه نه ؟
دارم دق می کنم هیچکی نمی فهمه همه میگن آخه به تو چه
هیچکی نمی فهمه که بابای من بودی عشق من بودی
دوستت دارم آرزوم آرامش روح تو هستش فقط همین .
امروز خیلی روز بدی بود اوج تنهایی هیچکی نبود
دلم له شده مرگ پاشو گذاشته روش و بر نمیداره
هزار تا شماره تلفن داشتم و یکی به درد من نمیخورد
مردم چقدر بی فایده ان فقط شماره شون جا اشغال می کنه
یه نفر هم از بین اون همه آدم نمی تونه کمکت کنه
حتی به حرفت گوش کنه دارم می ترکم فردا سومین روز بی تو بودنه ....
نمی تونم تحمل کنم انقدر گریه کردم دیگه اشکام تموم شده
خاطراتت داره از پا درم می آره کاش به این زودی نمی رفتی
دوستت داشتم خیلی زیاد نمی دونم اینو می فهمیدی یا نه ؟؟؟
عاشقت بودم روحت شاد بابایی
شکاریم یک سر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ
تنهایی نترسی بابا !
تنهایی نترسی ....
امشب مرگ با دستاش بغلت می کنه
تنها نیستی نترس .... نترس .....
رازقی پرپر شد باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم ..... !
خونه بوی مرگ می داد ! جای بابا خالی بود ....
و برای همیشه خالی می مونه یه خوابه خواب
فردا بسترت عوض میشه یه تغییر خیلی ساده نگران نباش
از لحاف و پتو خیلی نرم تره ...خیلی .... یه مشت خاک
یک مشت خاک ..............
من و انتظار و این ترس تنهایی
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم
تو رو هر طرف رو می کنم میبینم
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی
اگه این بهارم برنگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمی مونه
من و رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
من و رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
خیلی وقت بود که می خواستم یه وبلاگ جدید درست کنم برای ته مونده های دلم !
ولی همیشه دنبال یه مناسبت میگشتم یه روز خوب یه روز به یاد موندنی که اون روز
این وبلاگ و شروع کنم .... خب انگار آقای مرگ هم دلش برای تنهایی من سوخت و
امروز و برامون یه روز به یاد موندنی کرد ! چند ساعت پیش فهمیدم که بابای دوستم
البته نباید بگم دوستم باید بگم بابای خودم - چون هیچ فرقی با بابای خودم نداشت -
فوت کرد .... باور نکردنی بود ..... پنجم مرداد سال ۱۳۸۶ خیلی جالبه که بگم فردا روز
پدره !!!!! روز پدر پدری که دیگه پیشمون نیست و چند زمان دیگه هم تنش زیر خروار ها
خاک میپوسه ... مثل کابوس می مونه ... چند ساعت پیش رفتم جلوی خونه شون
یه پارچه سیاه نشون می داد که خواب نیستم ....نه.... بیدار بودم بابام مرده بود !!!!
پاهام توان جلو رفتن نداشت جالبه این و بگم ولی برگشتم !...... نمی تونستم برم جلو
بعضی وقتا آدم از عهده خیلی کارای به ظاهر ساده بر نمیاد .... ولی چند ساعت دیگه
دوباره می رم باید برم کاش مرگ یه خورده دیگه صبر می کرد .... باید برم و به دوستم
بگم که بابات بابام بود ! اون سالیان سال بابام بود و دیگه نیست ......نیست ........نیست....
خداحافط بابا ........ خدا حافظ ...
سیل غارتگر اومد خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرم و کشت مادر و دیوونه کرد
حالا من موندم و این ویرونه ها ....