تبليغاتX
کابوس مرگ
زنده به گوری که منم ! من ...
 

چهل روز بی تو گذشت ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط سلطان غم   | 

 

سکوت یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم


فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟


گفتم : نشنیدی ؟ .... برو !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:52  توسط سلطان غم   | 

 

جاي يك چارگوش
 سپيد
 جاي يك ميخ كوچك و تيز
مانده روي سينه ي ديوار
 شايد اين خالي
 عكس بادي در قفس بوده است
 رو به روي جوخه ي خاموش سنگي سخت
 شايد اين
 تصوير گور مرد گمنامي
 در زمستان است


+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:41  توسط سلطان غم   | 

 

دنیا گذرگاهی است


میان آنچه که اندیشیده ایم


و آنچه کرده ایم


دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست


همین لعن تاریخ است


بر انسانی که خواست اما نشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:22  توسط سلطان غم   | 

 

ماكه مي ترسيم از هجرت دوست

كاش مي دانستيم

روزگاري كه به هم نزديكيم چه بهايي دارد

كاش مي دانستيم كه سفر يعني چه

و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود مي لرزد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:2  توسط سلطان غم   | 

 

زندگی کردن

       تلف بودن

            نطفه ای را پرورش دادن

                             برای زندگی کردن

                                        و این تکرار تکرار است .

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:0  توسط سلطان غم   | 

 

اگر روزی از گورستان ما گذر کردی ،

لحظه ای درنگ کن ...

آنجا ...

در پایین ترین جای گورستان ، سنگ قبری است ...

که سالها پیش او را به خاک سپرده اند ...

به آنجا بیا و انگشتت را به بهانه فاتحه خواندن ،

روی تاریخ مرگم بگذار ...

شاید من هم تاریخ مرگم رابیابم ...

و بدانم هنگام وداع چند سالم بود ... ؟ ! ؟

اگر آمدی لحظه ای درنگ کن ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1:48  توسط سلطان غم   |