|
زنده به گوری که منم ! من ...
|
چهل روز بی تو گذشت ...
سکوت یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
گفتم : نشنیدی ؟ .... برو !
جاي يك چارگوش
سپيد
جاي يك ميخ كوچك و تيز
مانده روي سينه ي ديوار
شايد اين خالي
عكس بادي در قفس بوده است
رو به روي جوخه ي خاموش سنگي سخت
شايد اين
تصوير گور مرد گمنامي
در زمستان است
دنیا گذرگاهی است
میان آنچه که اندیشیده ایم
و آنچه کرده ایم
دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست
همین لعن تاریخ است
بر انسانی که خواست اما نشد
ماكه مي ترسيم از هجرت دوست
كاش مي دانستيم
روزگاري كه به هم نزديكيم چه بهايي دارد
كاش مي دانستيم كه سفر يعني چه
و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود مي لرزد
زندگی کردن
تلف بودن
نطفه ای را پرورش دادن
برای زندگی کردن
و این تکرار تکرار است .
اگر روزی از گورستان ما گذر کردی ،
لحظه ای درنگ کن ...
آنجا ...
در پایین ترین جای گورستان ، سنگ قبری است ...
که سالها پیش او را به خاک سپرده اند ...
به آنجا بیا و انگشتت را به بهانه فاتحه خواندن ،
روی تاریخ مرگم بگذار ...
شاید من هم تاریخ مرگم رابیابم ...
و بدانم هنگام وداع چند سالم بود ... ؟ ! ؟
اگر آمدی لحظه ای درنگ کن ...