|
زنده به گوری که منم ! من ...
|
لحظه ي بوسه بر مرگ نزديك است
نبض خسته خبر از مرگ مي دهد
خبر از وداع
وداع دستاني كه عشق را جست و نيافت
وداع دستاني كه وصل را جست و نيافت
تنها يافته هايش
خلاصه اي بود از نيافته هايش
هجرهايش
و
صداي ناله آساي ني
كه آواز وداع را مي نواخت
برای مرگ جوانم برای ماندن پیر
بگو چگونه کنم این شگفت را تفسیر ؟!
روز اول قبر
چشم شيشه ای من
نفس های ممتد
کفنی آميخته با درد
شب اول قبر
فصل سرد يک کابوس
خاموش شدن در خود
در دل تاريکی گور
شب اول قبر
زير خاک مرطوب
بغض يک مرد
شب پر از سکوت
ساعت اول قبر
رنج درونی من
روزهای بی رويا
ساعتی اندوهبار
شب اول قبر
بوی مرده ای در گور
نعش مرده ای بی سر
بوی خاطره ای بدبوی
هر لحظه کابوس ...
هر ثانيه درد ...
انديشه های راکد مغز من
کرختی و رخوت تن من
ساعت های ترديد...
ترديد ميان ماندن و رفتن.
در حوالی گورم
زمزمه سکوت را می شنوم
سکوت را بر قلم جاری می کنم
شعرم را می کشم
ترانه را می کشم
احساس را می کشم
شعر ناتمام.
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
روز ميلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
آدمي ساده که يک روز کبوتر شد و رفت.
آه های من به گوش کسی نمی رسد
دنیا به ما درود می فرستد
با بوی فاضلاب ها و کلر هایش ...... !!!
بايد بسوي نور بروي ..
بايد بسوي اصل بروي ..
بايد بسوي خويش خويش بروي ..
بايد بسوي افريدگار بروي ..
بايد انسانها را فراموش كني ..
بايد بخاطر او نفس بكشي ..
بايد او را فرياد بزني ..
بايد او را بجويي ..
... تا بتواني زندگي را احيا كني .. پس برو و بدان كه او منتظرته .. تا دستت را بگيرد .. چيزي نمانده است .. تا رهايي .. قدمي بيش نيست .. و رهايي .. اين است آنچه كه انتظارت را ميكشد .....!!