|
زنده به گوری که منم ! من ...
|
یک درخت پیرم و سهم تبرها میشوم
مردهام، دارم خوراک جانورها میشوم
بیخیال از رنجِ فریادم تردّد میکنند
باعث لبخند تلخ رهگذرها میشوم
با زبان لالِ خود حس میکنم این روزها
همنشین و همکلام کور و کرها میشوم
هیچکس دیگر کنارم نیست، میترسم از این
اینکه دارم مثل مفقودالاثرها میشوم
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازهای
میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها میشوم!
مردانه مرده ام.....
تنها آنها که مرده اند
ز مرگ نمی ترسند
چو من که بارها
مردانه مرده ام
تابوت خویش را همه عمر
بر دوش برده ام
بازی کنیم
از باختن نهراسیم
پیروزی است باخت
دیگر هر تک گلوله ای
قرص مسکنی است
بازی کنیم
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
بعضی ها انواع گياهان را خوب می شناسند
بعضی ها انواع ماهی ها را
من انواع جدايی ها را
بعضی ها نام ستارگان را
از حفظ می دانند
من نام حسرت ها را
مرا از چه می ترسانی!
که سال هاست تنهايم
و به تنهايی،مانوس ،تا ابد
می خواهی بروی؟
ـ ملالی نيست
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
میجویم بی آنکه بیابم، به تنهایی مینویسم
کسی اینجا نیست، روز فرو میافتد، سال فرو میافتد،
من با لحظه سقوط میکنم، به اعماق میافتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینهها
که تصویر شکستهی مرا تکرار میکند .
بوي شن سوخته مي آمد
از تن جاده ي گورستان
طشت خورشيد پر از خون بود
خون قي كرده ي تابستان
جوي دم كرده تهي از آب
طاول قارچ به لب بسته
شاخه ها سوخته و بي برگ
آسمان خسته ، زمين خسته
بركه اي خشك و ترك خورده
گربه اي مرده و وز كرده
در برسايه يك تابوت
عابري تشنه و كز كرده
گورها گرسنه و خالي
قاريان منتظر و خاموش
نه سرشكي به لب پلكي
نه نوايي كه خلد در گوش
گوركن ها همه آواره
همه جا خلوت و كور و سوت
من به صد دلهره مي گفتم
اي خدا گر نرسد تابوت ؟
بوي شن سوخته مي آمد
از تن جاده ي گورستان
طشت خورشيد پر از خون بود
خون قي كرده تابستان
