تبليغاتX
کابوس مرگ
زنده به گوری که منم ! من ...
 

یک درخت پیرم و سهم تبرها می‌شوم


مرده‌ام، دارم خوراک جانورها می‌شوم


بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند


باعث لبخند تلخ رهگذرها می‌شوم


با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها


هم‌نشین و هم‌کلام کور و کرها می‌شوم


هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این


این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم


عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای


می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:38  توسط سلطان غم   | 

 

مردانه مرده ام.....


تنها آنها که مرده اند


ز مرگ نمی ترسند


چو من که بارها


مردانه مرده ام


تابوت خویش را همه عمر


بر دوش برده ام


بازی کنیم


از باختن نهراسیم


پیروزی است باخت


دیگر هر تک گلوله ای


قرص مسکنی است


بازی کنیم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:29  توسط سلطان غم   | 

 

جا مانده است


 چيزي جايي


كه هيچ گاه ديگر


هيچ چيز


جايش را پر نخواهد كرد


نه موهاي سياه و


نه دندانهاي سفيد


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:4  توسط سلطان غم   | 

 

بعضی ها انواع گياهان را خوب می شناسند

بعضی ها انواع ماهی ها را

من انواع جدايی ها را

بعضی ها نام ستارگان را

از حفظ می دانند

من نام حسرت ها را

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:49  توسط سلطان غم   | 

 

مرا از چه می ترسانی!


که سال هاست تنهايم


و به تنهايی،مانوس ،تا ابد


می خواهی بروی؟


ـ ملالی نيست


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:43  توسط سلطان غم   | 

 

بشکست دلم ز بیقراری

کوتاه کن این فسانه ، باری

بگذار که چشم ها ببندد

کمتر به من این جهان بخندد
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:26  توسط سلطان غم   | 

 

حرفهای ما هنوز ناتمام


تا نگاه میکنی وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی


پیش از آنکه باخبر شوی


لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود


آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی


ناگهان چقدر زود دیر میشود

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:16  توسط سلطان غم   | 

 

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سیاه درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم . توانش را نیز

برایم غم است و اندوه...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:31  توسط سلطان غم   | 

 

می‌جویم بی آنکه بیابم، به تنهایی می‌نویسم


کسی اینجا نیست، روز فرو می‌افتد، سال فرو می‌افتد،


من با لحظه سقوط می‌کنم، به اعماق می‌افتم،


کوره راه ناپیدایی روی آینه‌ها


که تصویر شکسته‌ی مرا تکرار می‌کند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:17  توسط سلطان غم   | 

 


مرگ بهانه ای بیش نیست !!!

با یک بهانه رفته ایی
با هزار بهانه بر نمی گردی
آنقدر انتظارم را برای پشت پایت نذر کرده ام
که تمام جاده ها سیر شده اند
از نگاه به راهم

پشت پایت بزرگ شده
کفشهایت را می زند
و این ...


آخرین بهانه توست
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:9  توسط سلطان غم   | 

 

بوي شن سوخته مي آمد
از تن جاده ي گورستان
طشت خورشيد پر از خون بود
 خون قي كرده ي تابستان
جوي دم كرده تهي از آب
 طاول قارچ به لب بسته
شاخه ها سوخته و بي برگ
آسمان خسته ، زمين خسته
 بركه اي خشك و ترك خورده
 گربه اي مرده و وز كرده
 در برسايه يك تابوت
 عابري تشنه و كز كرده
گورها گرسنه و خالي
قاريان منتظر و خاموش
نه سرشكي به لب پلكي
نه نوايي كه خلد در گوش
گوركن ها همه آواره
همه جا خلوت و كور و سوت
من به صد دلهره مي گفتم
 اي خدا گر نرسد تابوت ؟
 بوي شن سوخته مي آمد
از تن جاده ي گورستان
 طشت خورشيد پر از خون بود
 خون قي كرده تابستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:56  توسط سلطان غم   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1:27  توسط سلطان غم   |