تبليغاتX
کابوس مرگ
زنده به گوری که منم ! من ...
 

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:6  توسط سلطان غم   | 

 

من شاعر مرگم


و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد



تا همه بدانند که


تقصير روزگار نيست


اگر من و تو بي توبه مي ميريم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:7  توسط سلطان غم   | 

 برف

 می بارد

برف می بارد  

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:16  توسط سلطان غم   | 

 

حنجره ام سیاه پوشیده است

و لحن تلخ عزا

سپیده های کلام را

در شبانه ای مایوس

به خاک می ریزد ...

با رفتنت

ای قامت رسای عاطفه ها

دیگر اعتماد بودن و ماندن را

هیچ اعتبار نیست

چندان که حتی

دوام دم زدن خویش را مشکوکم

« تنها صداست که می ماند »

گفتی

ای صدای سبز رهایی

آیا تو مانده ای ؟

دردا !

تنها نماندن است که می ماند

و در نهایت روز

تنها شب است که می خواند ...



+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:51  توسط سلطان غم   |