|
زنده به گوری که منم ! من ...
|
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست !
من شاعر مرگم
و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد
تا همه بدانند که
تقصير روزگار نيست
اگر من و تو بي توبه مي ميريم...

برف
می بارد
برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد ....
حنجره ام سیاه پوشیده است
و لحن تلخ عزا
سپیده های کلام را
در شبانه ای مایوس
به خاک می ریزد ...
با رفتنت
ای قامت رسای عاطفه ها
دیگر اعتماد بودن و ماندن را
هیچ اعتبار نیست
چندان که حتی
دوام دم زدن خویش را مشکوکم
« تنها صداست که می ماند »
گفتی
ای صدای سبز رهایی
آیا تو مانده ای ؟
دردا !
تنها نماندن است که می ماند
و در نهایت روز
تنها شب است که می خواند ...