تبليغاتX
کابوس مرگ - کبوتر
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه زنده کش و مرده پرست !
 

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت 

روز ميلاد همان روز که عاشق شده بود

 مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد

 عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

 هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

 آدمي ساده که يک روز کبوتر شد و رفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:54  توسط سلطان غم   |