|
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه زنده کش و مرده پرست !
|
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
روز ميلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
آدمي ساده که يک روز کبوتر شد و رفت.